تبليغاتX
دختری از جنس کریستال..
دختري از جنس کريستال..

درباره



پیام مدیر
با سلام به شما بازدید کنندگان محترم این سایت امیدوارم لحظات خوبی را سپری کرده باشید.
پریسا مدیر سایت
E-mail:parisa_670@yahoo.com
در جهت تبادل لینک شما ما را با نام /"دختری از جنس کریستال.." لینک کنید و بعد من را مطلع سازید تا شما را لینک کنم.

آمار بازديد ها

افراد آنلاين :
تعداد بازديدها:

طراح سايت


Powered By
BLOGFA.COM

 

دوستان عزیز این وبلاگ دیگه آپ نمی شه.اگه دوست داشتید می تونید به این وبلاگم سر بزنید.

www.Bistar.blogfa.com

 

[ + ] نوشته شده توسط hadise در دوشنبه هجدهم آذر 1387 ساعت 12:51 [ ]

سلام دوستای گلم

خوبید؟

من معلوم نیست این وبلاگ رو بتونم آپ کنم یا نه چون حدیثه جونم که فعلا آپ نمی کنه اگه دوست داشتید به این وبلاگم سر بزنید چون اون آپ می شه..

www.tme.blogfa.com

[ + ] نوشته شده توسط پریسا در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 ساعت 13:38 [ ]

و بعد از رفتنت..

 شبی از پشت یک تنهایی نمناک و بارانی تورا با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس ازیک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
 تو را از بین گلهایی که در تنهایی ام روییده با حسرت جدا کردم
و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی
دلم حیران و سرگردان چشمانی است رویایی
و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم
تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم
همین بود آخرین حرفت
و من بعد از عبور تلخ و غمگینت
حریم چشمهایم را بروی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم
نمی دانم چرا رفتی؟
نمی دانم چرا شاید خطا کردم
و تو بی آن که فکر غربت چشمان من باشی
نمی دانم کجا؟تا کی؟برای چه؟
ولی رفتی و بعد از رفتنت باران چه معصومانه می بارید
و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت
و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد
و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت
تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد
و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود
و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت
کسی حس کرد من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
کسی فهمید تو نام مرا از یاد خواهی برد
 و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور نخواهی برد
هنوز آشفته چشمان زیبای توام
برگرد!
ببین که سرنوشت انتظار من چه خواهد شد
و بعد از این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید
کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت:
تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو در راه عشق و انتخاب آن خطا کردم
و من در حالتی ما بین اشک و حسرتو تردید
کنار انتظاری که بدون پاسخ و سردست
و من در اوج پاییزی ترین ویرانی یک دل
میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر
نمی دانم چرا شاید به رسم و عادت پروانگی مان باز
برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم...
 

 

[ + ] نوشته شده توسط hadise در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 ساعت 11:51 [ ]

شعر جنیفر لوپز با ترجمه فارسی

 

 این شعر با معنی رو هم گذاشتم برای اونایی که همینجوری و بدون مطالعه‌و دلیل‌میگن‌شعرهای‌جنیفربی‌معنیه و اونوقت بعضی از خواننده ها که شب و روز شعرهاشون کفر میگن با معنیه..

           If you had my love              

Now if I give you me,this is how it’s got to be

First of all I won’t take u cheating on me

Tell me who can I trast if I can’t trust in you

And I refuse to let you play me for a fool

 You said that we could possibly spend eternity

See,that’s what you toldme,that’s what u said

Dreams

If you realy want me baby

If you had my love and mi gave you all my trust would

You comfort me

Tell me baby

And if somehow you knew that your love would be

Unture would u lie to me

And call me baby

************

    اگر خود را به تو بسپارم باید اینجوری باشد

 اول اینکه حاظر نیستم سرم کلاه بگذاری

 به من بگو اگر نتوانم به تو اطمینان کنم به کی می توانم

 و حاظر نیستم با من مثل یک احمق رفتار کنی

 تو گفتی ما میتوانیم تا ابد با هم باشیم

 می بینی،این را خودت گفتی،تواین را گفتی

 ولی اگر مرا می خواهی باید تمام رویاهای مرا عملی کنی

 اگر واقعا مرا می خواهی عزیزم

 اگرعشق مرا داشتی ومن با تمام وجودم به تواعتمادمی کردم،

 به من تسلی می دادی؟

 به من بگو عزیزم

 واگر می دانستی که واقعا دوستم نداری،آیابه من‌دروغ می گفتی؟

 و مرا عزیز خودت می خواندی؟

 می گویی عشق مرا می خواهی و باید آن را بدست آوری

 ولی اول چیزهایی هست که باید بدانی

 اگر می خواهی همه چیزم را به تو بدهم تا با آن زندگی کنی

 باید عشق حقیقی را احساس کنم،وگرنه همه چیز باید تمام شود

 نمی خواهم مرا به زور به دست بیاوری و عاقبت بدبخت شوم

 به درد و رنج نیاز ندارم

 پیش از اینکه خودم را به تو بسپارم باید حقیقت را بدانم
                   

[ + ] نوشته شده توسط hadise در سه شنبه بیستم شهریور 1386 ساعت 12:9 [ ]

داستان "صداقت"

 250 سال پيش از ميلاد در چين باستان شاهزاده ای تصميم به ازدواج گرفت.با مرد خردمندی مشورت کرد و تصميم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند.وقتی خدمتکار پير قصر ماجرا را شنيد، به شدت غمگين شد چون دختر او مخفيانه عاشق شاهزاده بود.دخترش گفت که او هم به اين مهمانی خواهد رفت.مادر گفت تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خيلی زيبا دختر جواب داد:ميدانم هرگز مرا انتخاب نمی کند،اما فرصتی است که دست کم يکبار او را از نزديک ببينم.روز موعود فرا رسيد و شاهزاده به دختران گفت:"به هر يک از شما دانه ای می دهم، کسي که بتواند در عرض 6 ماه، زيبا ترين گل را برای من بياورد، ملکه آينده چين مي شود."
دختر پيرزن دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.ماه ها گذشت و هيچ گلی سبز نشد.دختر با باغبانان بسياری صحبت کرد و را گلکاری را به او آموختند.اما بی نتيجه بود، گلي نروييدروز ملاقات فرا رسيد.دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و ديگر دختران هر کدام گل بسيار زيبايی به رنگها و شکل های مختلف در گلدانهای خود داشتند.لحظه موعود فرا رسيد.شاهزاده هر کدام از گلدانها را با دقت بررسی کرد و در پايان اعلام کرد دختر خدمتکار همسر آينده او خواهد بود. همه اعتراض کردند که شاهزاده گلی را انتخاب کرده که در گلدانش هيچ گلی سبز       نشده است.شاهزاده توضيح داد:"اين دختر تنها کسي است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور مي کند.گل صداقت.همه دانه هايی که به شما دادم، عقيم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود."
                          

                    

[ + ] نوشته شده توسط hadise در جمعه دوم شهریور 1386 ساعت 19:21 [ ]

آخه فوضول به اين نازي ديده بوديد؟

پست قبليمون راجع به پسراي هيز بود حالا واسه اينکه پسرا بهشون خيليم بر نخوره اين سري يه پست درمورد فوضولي يه دختر ناز ميزارم..
ببينيد چقدر جيـــــــگره
آخه فوضول به اين نازي ديده بوديد؟

[IMG]http://i11.tinypic.com/5x907sg.jpg[/IMG]

[ + ] نوشته شده توسط پریسا در چهارشنبه هفدهم مرداد 1386 ساعت 18:53 [ ]

به نظر شما پسرا هیزن یا نه؟

ما هرچي مي خوايم بگيم پسرا هيز نيستن مگه ميشه!!
همش خودشون يه کاري مي کنن که به هيزي شناخته مي شن
مارو باش فکر مي کرديم وقتي بزرگ ميشن اين حالت واسشون پيش مياد نگو از بچگي هيزن
باور نمي کنيد عکساي زير رو ببينيد خودتون متوجه ميشيد

http://i12.tinypic.com/6g33ic4.jpg

http://i17.tinypic.com/6bc4hht.jpg

[ + ] نوشته شده توسط پریسا در سه شنبه نهم مرداد 1386 ساعت 13:54 [ ]

jennifer

 

اینم عکس توپ و باحال از جنیفر لوپز

http://i19.tinypic.com/53uhi74.jpg

 

[ + ] نوشته شده توسط در یکشنبه هفتم مرداد 1386 ساعت 12:48 [ ]

داستان سيندرلا(طنز)ايراني lol

يکي بود ، دو تا نبود ، زير گنبد کبود که شايدم کبود نبود و آبي بود ، يه دختر خوشگل بي پدر مادر زندگي مي کرد. اسم اين دختر خوشگله سيندرلا بود که بلا نسبت دختراي امروزي، روم به ديوار روم به ديوار ، گلاب به روتون خيلي خوشگل بود .
سيندرلا با نامادريش که اسمش صغرا خانم بود و 2 تا خواهر ناتنياش که اسمشون زري و پري بود زندگي مي کرد . بيچاره سيندرلا از صبح که از خواب پا مي شد بايد کار مي کرد تا آخر شب . آخه صغرا خانم خيلي ظالم بود . همش مي گفت سيندرلا پارکت ها رو طي کشيدي؟ سيندرلا لوور دراپه ها رو گرد گيري کردي؟ سيندرلا ميلک شيک توت فرنگيه منو آماده کردي ؟ سيندرلا هم تو دلش مي گفت : اي بترکي ، ذليل مرده ي گامبو ، کارد بخوره به اون شکمت که 2 متر تو آفسايده ، و بلند مي گفت : بعله مامي صغي ( همون صغرا خانم خودمون ) . خلاصه الهي بميرم براي اين دختر خوشگله که بدبختيهاش يکي دو تا نبود . .... القصه ، يه روز پسر پادشاه که خاک بر سرش شده بود و خوشي زير دلش زده بود ، خر شد و تصميم گرفت که ازدواج کنه . رفت پيش مامانش و گفت مامان جونم ..... مامانش : بعله پسر دلبندم .... شاهزاده : من زن مي خوام ..... مامانش : تو غلط مي کني پسره ي گوش دراز ، نونت کمه ، آبت کمه ؟ ديگه زن گرفتنت چيه؟......... شاهزاده : مامان تو رو خدا ، دارم پير پسر مي شم ، دارم مثل غنچه ي گل پرپر مي شم .....مامانش در حالي که اشکش سرازير شده بود گفت : باشه قند عسلم ، شير و شکرم ، پسر گلم ، مي خواي با کي مزدوج شي؟ ....... شاهزاده : هنوز نمي دونم ولي مي دونم که از بي زني دارم مي ميرم ...... مامانش : من از فردا سراغ مي گيرم تا يه دختر نجيب و آفتاب مهتاب نديده و خوشگل مثل خودم برات پيدا کنم . خلاصه شاهزاده ديگه خواب و خوراک نداشت . همش منتظر بود تا مامانش يه دختر با کمالات و تحصيل کرده و امروزي براش گير بياره. يه روز مامانش گفت : کوچولوي عزيز مامان ، من تمام دختراي شهر رو دعوت کردم خونمون، از هر کدوم که خوشت اومد بگو تا با پس گردني برات بگيرمش ، شاهزاده گفت : چرا با پس گردني؟ مامانش گفت : الاغ ، چرا نمي فهمي ، براي اينکه مهريه بهش ندي، پس آخه تو کي مي خواي آدم بشي ؟ روز مهموني فرا رسيد ، سيندرلا و زري و پري هم دعوت شده بودند . زري و پري هزار ماشاالله ، هزار الله اکبر ، بزنم به تخته ، شده بودند مثل 2 تا بچه ميمون ، اما سيندرلا ، واي چي بگم براتون شده بود يه تيکه ماه ، اصلا" ماه کيلويي چنده ، شده بود ونوس شايدم ...( مگه من فضولم ، اصلا" به ما چه شبيه چي شده بود ) . صغرا خانم حسود چشم در اومده سيندرلا رو با خودش نبرد ، سيندرلا کنار شومينه نشست و قهوه ي تلخ نوشيد و آه کشيد و اشک ريخت . يهو ديد يه فرشته ي تپل مپل با 2 تا بال لنگه به لنگه ، با يه دماغ سلطنتي و چشماي لوچ جلوي روش ظاهر شد ....سيندرلا گفت : سلام....... فرشته : گيريم عليک . حالا آبغوره مي گيري واسه من ؟ ...... سيندرلا : نه واسه خودم مي گيرم .......فرشته : بيجا مي کني ، پاشو ببينم ، من اومدم که آرزوهات رو بر آورده کنم ، زود باش آرزو کن ...... سيندرلا : آرزو مي کنم که به مهمونيه شاهزاده برم ...... فرشته : خوب برو ، به درک ، کي جلوي راهتو گرفته دختره ي پررو ؟ راه بازه جاده درازه........ سيندرلا : چشم ميرم ، خداحافظ ...... فرشته : خداحافظ .... سيندرلا پا شد ، مي خواست راه بيفته . زنگ زد به آژانس ، ولي آژانس ماشين نداشت . زنگ زد به تاکسي تلفني ولي اونجا هم ماشين نبود . زنگ زد پيک موتوري گفت : آقا موتور داريد؟ يارو گفت : نه نداريم. سيندرلا نا اميد گوشي رو گذاشت و به فرشته گفت ؟ هي ميگي برو برو ، آخه من چه جوري برم؟ فرشته گفت : اي به خشکي شانس ، يه امشب مي خواستم استراحت کنم که نشد ، پاشوبيا ببينم چه مرگته !!!! بلاخره يه خاکي تو سرمون مي ريزيم . با هم رفتند تو انباري ، اونجا يدونه کدو حلوايي بود ، فرشته گفت بيا سوار اين شو برو ، سيندرلا گفت : اين بي کلاسه ، من آبروم مي ره اگه سوار اين بشم . فرشته گفت:

بقیه اش رو برید تو ادامه مطلب بخونید..باشه؟

                 


ادامه مطلب ...

[ + ] نوشته شده توسط پریسا در دوشنبه یکم مرداد 1386 ساعت 18:59 [ ]

Christina Aguiler عکس

              

اینم ۲ تا عکس توپ از کریستینا>کلیک کنید.

http://i7.tinypic.com/6287kbc.jpg

http://i15.tinypic.com/6buyxag.jpg

[ + ] نوشته شده توسط در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 ساعت 13:20 [ ]

منو اصلي

نويسندگان

آرشيو مطالب

پيوندها